توده – جرم تلگرام ایرانی رایگان خبر

توده – جرم: تلگرام ایرانی رایگان خبر علم و تکنولوژی

گت بلاگز اخبار حوادث چاقو به جایم حرف می‌زد

هیچ‌کس نمی‌دانست آیا اسماعیل چاقو برداشت و همسر و مادرزنش را کشت. هنگامی که دستان آغشته به خون را اوج گرفت و از در منزل بیرون آمد، ماموران به سمتش دویدند و دستب

چاقو به جایم حرف می‌زد

چاقو به جایم حرف می زد

عبارات مهم : زندگی

هیچ کس نمی دانست آیا اسماعیل چاقو برداشت و همسر و مادرزنش را کشت. هنگامی که دستان آغشته به خون را اوج گرفت و از در منزل بیرون آمد، ماموران به سمتش دویدند و دستبندهای آهنی را به دستانش بستند.

به گزارش جام جم؛اسماعیل لام تا کام حرف نمی زد. قطره های خون روی لباسش چکیده بود. جسد همسرش مهسا کنار در افتاده بود. از کنار آن گذشت. سکوت سنگین در کوچه پیچیده بود. خورشید بیرحمانه می تابید و کبوترها روی سیم تیر چراغ برق، تاب پرواز نداشتند. اسماعیل بهت زده را سوار خودروی پلیس کردند و با خود بردند.

چاقو به جایم حرف می‌زد

اهالی از لای در به داخل حیاط سرک کشیدند. خون، جا به جا روی پله ها ریخته بود و بوی آن مشام را آزار می داد. صدای داد و فریاد که از منزل بلند شد، همه ارزش به کوچه ریختند، ولی حالا مهسا و مادرش کشته شده است بودند.

اسماعیل 39 ساله است و لیسانس دارد. او صبح 14 مرداد امسال به منزل پدرزنش در بلوار تعاون پایتخت کشور عزیزمان ایران رفت و در یک درگیری خانوادگی، همسر و مادرزنش را کشت و پدرزن خود را هم مجروح کرد. او در بازجویی ها به قتل اعتراف و بیماری افسردگی را عامل مهم اختلاف با همسرش اعلام کرده هست. اسماعیل فکر می کند بعضی همکارانش در غذای او شیشه ریخته اند و همین عنوان باعث ابتلای او به بیماری اسکیزوفرنی شده است هست. مشروح گفت وگوی او با برنامه رادیویی «یک پرونده، یک روایت» در پی می آید.

هیچ‌کس نمی‌دانست آیا اسماعیل چاقو برداشت و همسر و مادرزنش را کشت. هنگامی که دستان آغشته به خون را اوج گرفت و از در منزل بیرون آمد، ماموران به سمتش دویدند و دستب

شغلت چیست؟

کارمند بودم. پیک موتوری هم کار می کردم، ولی بعد از مبتلا شدن به بیماری، نتوانستم مثل قبل کار کنم و حس خوبی نداشتم.

بیماری ات چه بود؟

اسکیزوفرنی داشتم و دچار حملات عصبی و جنون آنی می شدم.

چاقو به جایم حرف می‌زد

فکر می کنی چطور به بیماری مبتلا شدی؟

شاید همکارانم در غذایم شیشه ریخته باشند.

برای درمان به دکتر مراجعه کرده بودی؟

هیچ‌کس نمی‌دانست آیا اسماعیل چاقو برداشت و همسر و مادرزنش را کشت. هنگامی که دستان آغشته به خون را اوج گرفت و از در منزل بیرون آمد، ماموران به سمتش دویدند و دستب

بله، همسرم مرا پیش روانپزشک برد.

سابقه خوابیدن در بیمارستان هم داری؟

بله، یک بار خودکشی کردم و خوابیدن شدم.

چاقو به جایم حرف می‌زد

چطور با همسرت آشنا شدی؟

هم دانشگاهی بودیم. من فوق دیپلم می خواندم و مهسا در حال تکمیل آخر نامه لیسانسش بود. یکی از مسئولان آموزش از طرف من با او حرف زد و تلفنش را گرفت. عصرها زنگ می زدم و صحبت می کردیم. خیلی دوستش داشتم. چند روز بعد خانواده ام از شهرستان آمدند و رفتیم خواستگاری، ولی خانواده هر دو طرف مخالف بودند.

علت مخالفتشان چه بود؟

خانواده مهسا می گفتند من فرزند روستایی هستم. از طرفی 1357 سکه هم جهت مهریه می خواستند. پدر و مادرم گفتند این مبلغ زیاد هست، ولی من جلویشان ایستادم و گفتم اگر قرار به پرداخت باشد، خودم می دهم. ضمن این که یک دختری بود برایم نشان کرده بودند. پدرش کارخانه داشت. گفتند باید با او ازدواج کنی و برگردی شهرستان، ولی من می خواستم پایتخت کشور عزیزمان ایران بمانم.

با مهسا ازدواج کردی؟

بله، به مهسا گفتم هزینه عروسی را خودم تامین می کنم و اگر دوست داشتی، ازدواج می کنیم. به پیشنهاد خودش، دفعه بعد تنهایی به منزل ارزش رفتم و قرار و مدار ازدواج را با پدرش گذاشتم.

چه شاخصه بارزی باعث شد به ازدواج با مهسا اصرار کنی؟

احساس می کردم شبیه خودم است و مشکل کشیده.

مراسم عروسی چطور برگزار شد؟

بدون حضور خانواده ام.

این طوری کدورت ها زیاد نشد؟

نه، سه چهار ماه بعد از ازدواج به آنها خبر دادم. آن موقع ازدواجم را پذیرفتند.

زندگی تان چطور بود؟

اسفند 82 ازدواج کردیم. هر دویمان کارمند بودیم. هر روز صبح، با موتورم مهسا را به اداره اش می بردم. جهت تامین مخارج زندگی، در یک پیک موتوری هم کار می کردم. سال 85 توانستیم 34 میلیون تومان جمع کنیم و منزل بخریم.

آن موقع هنوز فرزند دار نشده بودید؟

نه، اطرافیان خیلی اصرار می کردند، ولی چون قسط و وام گرفته بودم، شرایط مالی اش را نداشتیم. ضمن این که همسرم می خواست ادامه تحصیل بدهد، ولی من گفتم اگر فرزند دار شویم دیگر نمی شود.

اولین جرقه اختلافات شما و خانواده همسرت کی بود؟

سال 86 بود. پدر خانمم با همسایه طبقه بالایی اش دعوایش شده است بود. مهسا زنگ زد و گفت خودت را برسان. هنگامی که رسیدم، طبقه بالایی با چوب مرا مجروح کرد. کار به دادگاه کشید و دو سه روز منزل نشین شدم، ولی خانواده همسرم اهمیتی ندادند در حالی که من به خاطر آنها وارد دعوا شده است بودم. دو سه ماه بعد هم پدر مهسا رضایت داد. دلگیر نشدم و گفتم من کار خودم را انجام می دهم. شکایتم را پیگیری کردم و دیه هم گرفتم.

از این به بعد کدورت ها ایجاد شد؟

بله، حس کردم هیچ ارزشی جهت رفاقت قائل نیستند.

آرین کی به دنیا آمد؟

سال 91. هنگامی که نخستین بار دیدمش حس کردم خودم به دنیا آمده ام.

آرین را همسرت نگه می داشت؟

مهسا از بهمن 91 دوباره سر کار رفت. از آن به بعد همه کارهای آرین با من بود. شب ها اداره می رفتم و روزها در منزل بودم. خیلی سخت بود، ولی باعشق این کار را انجام می دادم. تا بهمن 95 وضعمان همین شکلی بود.

سر همین عنوان با همسرت اختلاف پیدا کردی؟

بله، چند ماه بعد هم فهمیدم با پول بعد اندازمان منزل خریده. گفت آن را جهت آرین خریده ولی این طور نبود. قبلش هم در مقطع فوق لیسانس قبول شده است بود. من دست تنها نمی توانستم آرین را بزرگ کنم ولی او عضویت کرد. دو روز در هفته دانشگاه بود.

اصلی ترین مشکلت با همسرت چه بود؟

بیماری ام.

چرا شب حادثه، همراه همسرت به عروسی نرفتی؟

13 مرداد بود. افسردگی زمینگیرم کرده و در منزل افتاده بودم جهت همین با او نرفتم.

همسرت آن شب به منزل برنگشت؟

نه، گفت کلید نداشته. رفت منزل پدرش. آن شب با این که دو تا قرص هم خورده بودم، ولی از فکر و خیال خوابم نبرد.

به چه فکر می کردی؟

به این که مردنی هستم و اگر قرص نخورم، خوابم نمی برد. این چه زندگی ای است؟ جرا باید ادامه بدهم؟ آیا با آن مهریه سنگین قبول کردم؟

تصمیم به خودکشی گرفتی؟

نه، تصمیم گرفتم به منزل پدرزنم بروم.

چرا؟

می خواستم دعوا کنم. صبح که شد اول با موتورم رفتم و آرین را به منزل آوردم تا شاهد درگیری نباشد. او گفت ماشین را برداریم و دنبال مادرش برویم، ولی قبول نکردم.

برای قتل به منزل پدرزنت رفتی؟

سختی های این 14 سال مثل یک زخم کهنه شده است بود. دوباره برگشتم منزل پدرزنم. مهسا پرسید ماشین را نیاوردی؟ گفتم نه، بیا می خواهم حرف بزنم. پدر و مادر مهسا هم کنارم نشستند. گفتم مریض هستم و با قرص خودم را نگه می دارم. معلوم نیست وظیفه زندگی مان چیست.

مهسا چه گفت؟

گفت بعد بیا جدا شویم. پدر و مادرش هم تائید کردند. گفتم سند ازدواج را بیاور. آن را پاره کردم و انداختم هوا. کنترلم را از دست دادم. با لگد ضربه ای به سینه پدرزنم زدم. بعد با چاقو یک ضربه به مهسا زدم. مادرزنم فریاد کشید. انگار فقط می خواستم با چاقو حرف بزنم.

مادرزنت را هم با چاقو زدی؟

یکی دو ضربه چاقو به او زدم. مهسا از جایش بلند شد و به سمت باغچه دوید. داد زد کمک … زنگ بزنید پلیس بیاد … دوباره چند ضربه چاقو به او زدم.

می خواستی همه را بکشی؟

پدر خانمم فرار کرده بود. برگشتم و هفت هشت ضربه دیگر به مهسا زدم. حرص می خوردم و ضربه می زدم. مادر خانمم افتاده بود کف آشپزخانه، چند ضربه هم به او زدم.

تا پلیس برسد چه کار می کردی؟

فقط راه می رفتم و به جنازه ها نگاه می کردم.

چه حسی داشتی؟

حس انتقام.

چطور دستگیر شدی؟

پلیس پشت در بود. چاقو را گذاشتم آشپزخانه، دستمانم را گرفتم اوج و آمدم بیرون.

از مجازات کارت خبر داشتی؟

بله.

فکر می کنی حکمت چیست؟

اعدام.

امکان رهایی از آن وجود دارد؟

نه دوست ندارم.

اگر ثابت شود بیماری افسردگی داری چطور؟

نمی خواهم پرونده پزشکی ام باعث تبرئه ام شود. چون مریضی ام خوب نمی شود.

این روزها فقط به مردن فکر می کنی؟

وقتی فکر می کنم نمی توانم خوب شوم و مثل آدم های دیگر زندگی کنم، همه چیز برایم بی اهمیت می شود.

هنگام ارتکاب قتل ها، آینده آرین برایت مهم نبود؟

فکر می کردم مهسا با مرد دیگری ازدواج می کند و این طوی آرین زیر دست ناپدری بزرگ می شود.

به این فکر کرده ای شاید آرین از زندگی تو الگو بگیرد؟

خدا نکند این طوری شود.

واژه های کلیدی: زندگی | ازدواج | بیماری | خانواده | اخبار حوادث


دانلود فایل ها

نویسنده : blogzz